
شاید کمتر شعر دوست بریتانیایی را می شود سراغ داشت که شعری از راجر مگاف را به یاد نداشته باشد.
او شاعری است مردمی، مضامین شعری اش از زندگی مردم کوچه و بازار انتخاب شده است. مخاطبان شعر مگاف از کودکان دبستانی تا نخبگان شعری پرتجربه در نوسان است. بازی های زبانی در شعر او گاه آن را تنها در دسترس انگلیسی زبانها و افرادی که مسلط به به این زبان هستند قرار می دهد. این است که بسیاری از اشعار او ترجمه ناپذیرند. مگاف در ۱۹۷۳ در لیورپول به دنیا آمد. او صاحب چندین دفتر شعر و چند داستان و تعدادی داستان و شعر کودکان است. او اکنون در لندن زندگی می کند.
وقتی که گفتی خدا حافظ
وقتی که گفتی دوستم داری
خورشید از پشت کلیسا بیرون آمد
دوید در خیابان های شهر
بوسه بر گونه ی دختران جوان زد
بر قلاب کمربند مردان چاق درخشید
پرندگان را رها کرد و دنبال مگس ها دوید.
کاری کرد که پلیس ها لباس از تن بکنند
زن های دست فروش دوره گرد زیبا شدند
مستان گوشه ی خیابان به هپروت رفتند
سوسیس فروش ها بستنی فروختند.
اما وقتی گفتی خداحافظ
شنیدم
جایی در خیابان کاسل
خورشید رفت زیر چرخ
اتوبوس
عاشقانی که قرار بود
ببینیشان.
چهار فرزند پسر (یک آرزو)
چهار پیر
در چهار گوشه ی تخت
آن گاه که دراز کشیده ام.
چهار پسر
شانه بر چهار گوشه ی تابوت
آن گاه که مرده ام.
گربه، اسب، آفتاب
گربه اعتمادی به آفتاب ندارد
از آن دوری می کند
و تنها در تلافی سایه و آفتاب است
که راه می رود،
اسب عاشق آفتاب است
همه ی روز را خرناس می کشد
و سم بر زمین می کوبد
آفتاب اسب ها را دوست دارد
اما از گربه ها متنفر است.
این است که کاه می سازد
و شیروانی را داغ می کند.
دانشجوی سابق هنر
موها مرتب
پاشنه ی کفش ها کوتاه
زندگی می کنی بی شور و شر.
کاری گرفته ای
خسته کننده
در دنیایی نه چندان با مد
آرزوها
زمانی بلند و در پرواز
اکنون فسرده و خاموش
رویاها
بسته بندی شده در کارتن
در انبار های زیر شیروانی.